زندگی با من اصلا مهربون نبوده. از نه سالگی با مفهوم مرگ آشنا شدم. این نامهربونی تا حالا ادامه داشته و متاسفانه اینقدر از دست دادم که دلم مرتب برای داشته هام می لرزه. نزدیکه تو گروه آدمهای همیشه نگران قرار بگیرم. به نظر من نگرانی جزو بدترین حسهاییه که یه آدم می تونه تجربه کنه. این روزها مرتب رو ذهنم کار می کنم. مرتب به خودم هشدار می دم. نمی خوام تو این ترس بمونم. هر جور شده باید به خودم کمک کنم. نباید غرق بشم. دیگه تحمل ندارم.
No comments:
Post a Comment