Showing posts with label دلنوشت. Show all posts
Showing posts with label دلنوشت. Show all posts

Friday, January 20, 2012

کاش پیدا بشم!

عزیز دل کی این همه بزرگ شدی؟ کی تونستی این طور روبروی زندگی وایستی؟ چرا من عقب افتادم از این همه بالندگی تو؟ چرا گم شدم تو کوچه های مشکلات؟ الان کجام؟ چرا گم کردم خودمو؟ اصلا چی شد؟ چرا فراموشی گرفتم؟ اصلا چی می خوام؟ به چی می خوام برسم؟ نمی دونم. امیدوار بودم بالندگی تو جوابی برام باشه.

زندگی با تمام عشق و اجتماعی بودنش بدجور فردیه. امیدوارم پیدا بشم.

دوستت دارم پسرکم.


Tuesday, January 17, 2012

تو تمام خوشی ها جات خالیه

نمی تونم از این فکر بیرون بیام که اگه بودی چقدر در مورد جایزه گرفتن" جدایی نادر از سیمین" توی Golden Globe حرف می زدیم. مخصوصا این که جایزه رو مدونا داد دست آقای فرهادی و تو مثل کریستیا تو سریال Gray's Anatomy به مدونا می گفتی بلوند مغرور. چه سوژه نابی می تونست باشه برای حرف زدنمون. دلم تنگته بدجور.


Sunday, January 15, 2012

چه خسته ام از صبوری

یک ماه اینجا بودی و من حالا دوباره سرشارم از عشق و هزار پرسش و تردید. شاید اگر جواب تمام سوالاتمو بگیرم جایی برای این عشق سرشار باقی نمونه. شاید هم این طور نباشه. باید صبر کرد. باید با صبوری منتظر نشست. زمان همه چیزو مشخص می کنه.


Friday, December 16, 2011

صدات تو مغزم می پیچه

می گفتی زندگی موهبته نه اجبار. الان می فهمم حرفتو. خیلی از حرفهاتو تازه دارم می فهمم. می دونم خیلی دیره. می دونم


Thursday, December 1, 2011

تو را من چشم در راهم

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم...


-نیما یوشیج



Saturday, November 19, 2011

نگرانی

زندگی با من اصلا مهربون نبوده. از نه سالگی با مفهوم مرگ آشنا شدم. این نامهربونی تا حالا ادامه داشته و متاسفانه اینقدر از دست دادم که دلم مرتب برای داشته هام می لرزه. نزدیکه  تو گروه آدمهای همیشه نگران قرار بگیرم. به نظر من نگرانی جزو بدترین حسهاییه که یه آدم می تونه تجربه کنه. این روزها مرتب رو ذهنم کار می کنم. مرتب به خودم هشدار می دم. نمی خوام تو این ترس بمونم. هر جور شده باید به خودم کمک کنم. نباید غرق بشم. دیگه تحمل ندارم. 


Saturday, October 1, 2011

دو روی سکه

درون من زنی سنتی پنهان است که گاهی ازمیان پوسته ی زن مدرن به من دهن کجی می کند.
گاهی این زن سنتی را دوست دارم و گاهی از او متنفرم.
گاهی از مبارزه ی این دو با هم خسته می شوم.
گاهی هم به زن مدرن اجازه می دهم پشت سر زن سنتی قائم شود.
در نهایت نمی دانم باید با این زن سنتی کنار بیایم یا او را از حریم جانم به بیرون پرتاب کنم.



Friday, September 23, 2011

سدی در گذشته من

گذشته برام به دو قسمت تقسیم شده. این سدی که گذشته رو نصف کرده زمان رفتن توئه.

موزیک که گوش می کنم اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که تو اونوقت بودی یا نه؟ این موزیکو شنیدی؟ این کتابو خوندی؟ این فیلمو دیدی؟

 این فیلمو بیشتر دوست دارم چون با تو دیدیم. این کتاب خوبه چون تو هم خوندیش. اگه بودی حتما از فلان کتاب خوشت می یومد و ...

اخبار رو می خونم و به یک خبر هیجان انگیز که می رسم فکر می کنم چقدر می تونستیم در این مورد با هم صحبت کنیم و همین طور اشک از چشمام می یاد.

و این ماجرا ادامه دارد.


Thursday, September 22, 2011

صبح است اول مهر دل می تپد به شادی

اگه بودی فردا صبح "صبح است اول مهر" رو با اون صدای بانمک می خوندی. هر چند که چند ساله که دیگه هیچ کی رو نداریم که بخواد بره مدرسه. خیلی دلم تنگته. حتما می دونی نه؟

Sunday, September 18, 2011

از وقتی رفتی

چقدر مهربون بودی.
هر روز حالمو می پرسیدی.
سریالهای خوب رو برام می خریدی.
از تو کتاب فروشی زنگ می زدی چه کتابی می خوای.
وقتی مشکلی داشتم و حالم خوب نبود حتی از صدام می فهمیدی.
جملات و تکه های کوتاهی از بچگیمون رو که می پروندم رو هوا می گرفتی و می خندیدی.
دردهای مشترکی رو تجربه کرده بودیم.
از ضعفهای هم به خوبی خبر داشتیم.
در نبود هم  از هم دفاع می کردیم و به هیچ کس اجازه نمی دادیم حرف اضافه بزنه.
تو مشکلات بدون هیچ منتی کمک هم بودیم.
تو قسمتی از وجودم بودی که در کنارت ذره ذره بزرگ شدم.
احساس می کنم قسمت بزرگی از گذشته و بچگیم کاملا از دست رفته.
از وقتی که رفتی قسمتی از وجودم خالی شده. خالی خالی...




Thursday, September 15, 2011

از شاملو

نه عادلانه نه زیبا بود
                    جهان
پیش از آن که ما به صحنه برآییم.

به عدل دست نایافته اندیشیدیم
و زیبایی
           در وجود آمد.


- شاملو

Tuesday, August 30, 2011

و از غنچه ی او خورشیدی شکفت تا طلوع نکرده بخوابد

وبلاگم را باز می کنم. آخرین پست را می خوانم و اشک می ریزم. اشک می ریزم از این که خوابم را چه اشتباه تعبیر کردم. از این که نمی دانستم آن نگاه عجیب مادربزرگ مفهوم دیگری دارد به تلخی زهر. از این که دیگر نمی توانم زمان را به عقب بازگردانم. چه ناتوانم من و چه درمانده. چنین فاجعه ای برایم پیش آمد و من تنها و تنها اشک ریختم و دیگر هیچ. برادر نازنین و جوانم را از دست دادم. نگاه مادربزرگ عصبانی بود و شماتت بار. انگار می گفت نبودی که باری از دوشش برداری. رفتی. تنها ماند و به پایان رسید و من همچنان تعجب می کنم از خودم که چگونه این حجم غم را در دلم جای دادم و دلم نترکید.

نازنینم هر روز و هر شب به یادتم. لحظه به لحظه با تو سر می کنم. نمی خواهم این متن را بیش از این ادامه دهم که هر چه بنویسم از تو و غم نبودت کم است و بیهوده. بدان که همیشه با منی. در ذهن و قلبم...





Wednesday, April 20, 2011

تصویر من

تصویری که ما از خودمون تو ذهن بقیه می سازیم گاهی با خود واقعی ما خیلی تفاوت داره. سه مورد که الان یادم می یاد رو می نویسم. هر بار از این اظهار نظرها در مورد خودم خیلی تعجب زده شدم.

اولین جمله مربوط به 19 سالگیمه. با یکی از دوستان صمیمی زمان راهنمایی تو خیابون قدم می زدیم. یادم نیست در مورد چه موضوعی صحبت می کردیم. فقط اینو یادمه که دوستم گفت اعتماد به نفس تو خیلی زیاده. من دو تا شاخ رو کله ام سبز شد چون اون موقع یه دختر کاملا خجالتی و کم حرف بودم. وقتی که گفتم خودم اصلا این طور فکر نمی کنم گفت چرا من مطمئنم. چون تو موقع راه رفتن سرتو کاملا بالا می گیری و خیلی قشنگ و محکم راه می ری. کسی که اعتماد به نفسش پائین باشه نمی تونه این طوری راه بره!

دومین جمله رو توی 28 سالگی شنیدم. با یکی از دوستان مشغول تدارک نمایشگاهی از کارهای دستیمان بودیم. یک هفته مانده به زمان برگزاری که دیگه تقریبا کارها تموم شده بودند به فکر لباس و نحوه آرایش خودمون افتادیم. داشتیم می گفتیم که چی بپوشیم و چه رنگی باشه و از حرفها. من گفتم فلان رنگ آرایش به من نمی یاد. دوستم با تعجب به من نگاهی کرد و گفت مگه تو به این جور چیزها هم فکر می کنی. مگه می شه تو فکر کنی رنگی به تو نمی یاد. من فکر می کردم تو فکر می کنی همه چی بهت می یاد و هر رنگی که دلت بخواد استفاده می کنی و باز هم قیافه ی تعجب زده ی من رو تصور کنید!

سومین جمله رو تو 35 سالگی شنیدم. با همکارم توی یکی از مراکز خرید بودیم. اون موقع برنامه ی مهاجرت داشتیم. من بسیار مردد و گیج بودم و نمی تونستم تصمیم قطعی بگیرم. به همکارم گفتم که بسیار در مورد دور بودن از همسرم نگران هستم چون فکر می کنم بعد از یک سال دوری ممکنه که هیچ کدوم همون آدمهای قبلی نباشیم و این می تونه رابطمون رو خیلی پیچیده کنه. دیدم با چشمهای گرد شده داره به من نگاه می کنه. گفتم چی شد؟ گفت مگه شما دو تا در این موارد هم با هم صحبت می کنید؟ من فکر می کردم با هم تصمیم می گیرید و چون به نتیجه می رسید این کار درسته انجامش می دید و به هیچ وجه هم شک و تردید ندارید نه به کارتون نه به رابطتون! من که این بار دیگه از شدت تعجب اصلا نمی تونستم صحبت کنم.

نمی دونم نوع رفتارم چه جوریه که حتی نزدیک ترین دوستانم هم در موردم یه جور دیگه فکر می کنند؟! حتما خیلی موارد دیگه ای هم هست که اصلا من در موردش خبر ندارم. فکر می کنم تصویری که از خودم می سازم با خود واقعیم کلی فرق داره! این در حالیه که من اصلا در این مورد بی خبرم و عمدا کاری انجام نمی دم. اصلا بلد نیستم جور دیگه ای باشم. اهل تظاهر برای پر رنگ کردن یک سری صفات تو خودم نیستم. کلا ترجیح می دم خیلی خودمو مطرح نکنم و توی چشم و در مقابل قضاوت دیگران نباشم. از بچگی این توی شخصیتم بوده. الان فقط امیدوارم تصویری که می سازم وحشتناک نباشه!




Sunday, March 27, 2011

فقط با تو

لحظه های بی تو، دقیقه های بی تو، روزهای بی تو و بالاخره ماههای بی توسپری می شوند. گاهی احساس می کنم در نبودت نمی توانم نفس بکشم. بعد از این همه سال عجب سخت می گذرند این روزها و من سرگردان در میان رویاها و زندگی. شاید می شد که جور دیگری باشم. همیشه فرصت هایی داشتم که از این همه وابستگی و عشق کم کنم. گاهی واقعا می خواستم ولی نمی دانم که چرا نتوانستم. زمانی که رابطه به تار مویی بند بود، می شد که من هم کمی، فقط کمی دور و برم را بهتر نگاه کنم. می شد که کمی نرم تر باشم. می شد که کمی تجربه کنم. هنوز هم نمی دانم چرا نکردم و چرا نخواستم. زمان گذشت و به اینجا رسیدم. مثل گذشته ها هنوز هم فقط تو را می بینم. هرچند که ته دلم می گویم که کاش تجربه کرده بودم با تو نبودن را، با تو نفس نکشیدن را، ولی باز هم فقط با تو رویاها را می سازم مثل زمان نوجوانی. مثل این که اصلا بزرگ نشده ام!!!

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم...



چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند

نمی دونم به عنوان اولین پست سال جدید چی بنویسم که مناسب باشه؟

تحویل سال امسال هم مثل پارسال برام خیلی متفاوت بود. پارسال لحظه ی تحویل توی یک دیسکو بودم. اول شب تعداد ایرانیها قابل توجه بود و کاملا به چشم می یومدند. یکی دو ساعت بعد ایرانیها بین جمعیت غیر ایرانی گم شده بودند. دی جی ایرانی لحظه ی تحویل رو با شمارش معکوس اعلام کرد. یادمه که حتی تو اون فضای عجیب و متفاوت  باز هم حسم مثل همیشه بود. یه حس هیجان و غم ته نشین شده همراه با ضربان قلب. انگار که تو اون لحظه ی به خصوص قراره یه اتفاق عجیب پیش بیاد که یه عالمه خوشی با خودش بیاره و تمام غمهای قبلی رو ببره. حسی که از زمان کودکی برام باقی مونده و خیلی دوستش دارم. 

امسال توی دیسکو مشغول رقص نبودم ولی باز هم خیلی عجیب گذشت. کسانی مهمونم بودند که با بودنشون تاکید می کردند که فصل جدیدی تو زندگیم شروع شده. 

سال رو با تعارف باقلوا و عیدی دادن شروع کردم و با تجربه ی حس بزرگتر بودن. احساس سخت و دلنشینی بود. زمان خیلی زود می گذره و خوب یا بد همه چی عوض می شه. 



Wednesday, March 16, 2011

آخرین سال دهه ی هشتاد

دونه های ماش یک سانتی بالا اومدن. سر هر ساقه دو تا برگ کوچولوی خوشگل سبز شده. هر روز رشد می کنن. جوون جوونن. زیبا و در حال قد کشیدن.

کارهای خونه تکونی تموم شده و به هر طرف که نگاه می کنم از تمیزی برق می زنه. 

حالا وقت دارم بدون هیچ دغدغه ای به سالی که گذشت فکر کنم. 

برای من این سال به طرز عجیبی شباهتهایی به هجده سال پیش داره.  مثل هجده سال پیش فصل جدیدی از زندگیم شروع شد.  یک نقش جدید تو زندگی پیدا کردم و با تمام وجود احساس کردم که این نقش چقدر سخته.

 خیلی خیلی تنها بودم. هجده سال پیش منتظر روز به خصوصی از هفته بودم که دوستم پیشم بیاد وحالا منتظر تلفن و ایمیل یک عزیز. 

تو این سالی که گذشت خیلی با خودم روراست بودم. بیشتر از همیشه تونستم نقطه ضعفهامو ببینم و خودمو ببخشم و دوست داشته باشم. 

امسال با تمام وجود لذت دوست داشته شدن رو احساس کردم. بیشتر از همیشه دوست داشتم و دوست داشته شدم. 

تو اردیبهشت ماه این سال شوک بدی بهم وارد شد و این شوک باعث شد بتونم از یه زاویه ی دیگه به خیلی از مسائل زندگیم نگاه کنم.

آخرین سال دهه ی هشتاد برای من سال فداکاری بود. بیشتر از همیشه مسئولیت پذیر بودم.

دلم می خواد سال آینده پویاتر از امسال باشم و به هدفی که برای خودم تعیین کردم برسم. 

فردا آخرین پنجشنبه ساله و من بدجور دلم هوای سر زدن به عزیزان رفته رو کرده.

این دومین سالیه که  از ایران دورم. نمی دونم سال دیگه کجا خواهم بود. 

 امیدوارم سال نود سال بهتری برای تمام ایرانیان باشه.







Tuesday, March 8, 2011

به بهانه ی روز جهانی زن

روز زن رو دوست دارم برای این که در این روز بر مشکلات زنان تاکید می شه. کلی آدم خوب درباره ی این مشکلات می نویسند و به نوعی راهکار ارائه می دن. هر کس به نوعی بر این موضوع تاکید می کنه. کسانی هم هستند که متن های با احساس و ادبی برای این روز می نویسن. همه و همه ی این نوشته ها رو دوست دارم چون هر نوشته ای رو که می خونیم برای لحظه ای به فکر فرو می ریم و از زاویه ی دید نویسنده به اون احساس و یا مشکل نگاه می کنیم.

 این همه فکر از بین نمی ره و در آخر به یک نتیجه ی خوب می رسه. مگه می شه این همه انسان از یک مشکل صحبت کنند و این مشکل حل نشه؟ بالاخره باید به یک جایی برسیم. نه به این زودی ولی خواهیم رسید.


Wednesday, March 2, 2011

قضاوت

از همه جا می شنویم و تو فیلمها می بینیم نباید آدمها رو "قضاوت" کرد و موفق ترین آدمها، آدمهایی هستند که تو زندگیشون قضاوت نمی کنند. در ظاهر کار ساده ای یه نظر می یاد. کافیه که به کار کسی کاری نداشته باشی ولی در عمل می بینی که به این سادگی هم نیست. اگه ماجرایی که پیش اومده یه قسمت از باورهات رو قلقلک بده اونوقت چی؟ مثلا من به نظرم وحشتناک ترین کار خیانته تو زندگی زناشویی و به هیچ عنوان برام قابل قبول نیست. اونوقت می بینم که یکی از اطرافیانم درگیر این ماجرا شده. حالا من سعی می کنم حتی تو ذهنم هم طرف رو قضاوت نکنم! این کار خیلی سخته چون من به طور مستقیم با عقاید خودم طرفم. ذهنم دائم سعی می کنه این ماجرا رو با باورهام منطبق و نتیجه گیری کنه و من هم دائم سعی می کنم جلوی مغزم رو بگیرم. واقعا کار سختیه! با این که برای این موضوع دارم تمرین می کنم ولی خیلی وقتها موفق نمی شم. متاسفانه ذهنم گاهی خیلی سخت می چسبه به باورها. 

Sunday, February 13, 2011

راز

فکر می کنم خیلی از آدمها توی زندگیشون راز دارن. من هم یک راز تو زندگیم دارم. نمی خوام در مورد رازم صحبت کنم چون اگه چیزی در موردش بگم که دیگه نمی شه راز! الان که دارم فکر می کنم می بینم که تو این ماه یه راز دیگه هم برای خودم درست کردم. اینجا هم یه رازه برای من. از کسانی که منو می شناسن هیچ کی از بودن اینجا خبر نداره و همین موضوع اینجا رو تبدیل به یک راز می کنه برام. این راز جدید رو خیلی دوست دارم و دلم می خواد که همین طوری حفظش کنم. به این امید که این راز هرگز بر ملا نشه.

Saturday, February 12, 2011

لبخند و دردسر

می تونم بگم در نود درصد مواقع زندگی, لبخند به لب دارم. تو خونه بین نزدیکانم, بین دوستان, در محل کار و حتی موقع خرید. وقتی کار قبلی رو ترک کردم موقع خداحافظی با همکارانم از چند نفر شنیدم که برای این که از این به بعد لبخند منو نمی بینند ابراز ناراحتی می کنند. این خصوصیت باعث شده که همه فکر کنند خیلی آدم خوش اخلاق و مهربونی هستم. خودم می تونم بگم گاهی خوش اخلاقم و گاهی بداخلاق ولی چون خیلی رعایت دیگران رو می کنم خوش اخلاق به نظر می یام و چون تودار هستم خیلی ها متوجه ناراحتی  من نمی شن پس نتیجه گیری می کنند که خیلی خوش اخلاقم! و می تونم بگم که اصلا بدجنس نیستم ولی این که مهربون هستم رو نمی دونم.

 حالا تا اینجا هیچ مشکلی نیست تا وقتی که می رسیم به اون ده درصد مواقعی که لبخند به لب ندارم. اینجاست که مشکل من شروع می شه. ممکنه هیچ مسئله ای نداشته باشم ولی خوب آدم که همیشه حوصله ی لبخند و شادی رو نداره. طرف فکر می کنه من ازش ناراحت  هستم و یا یک مشکل یا دلخوری بزرگ دارم و در این زمانه که می شنوم که فلانی گفته چرا من عصبیم یا اون کاری کرده که من ناراحت بشم و یا از این جور حرفها. بابا خوب من نمی خوام همیشه لبخند بزنم خوب مگه زوره؟ من هم خسته می شم. من هم ناراحت و کلافه می شم. اصلا بی حوصله ام و دلم می خواد اخم کنم. واقعا چرا باید همیشه بخندم؟ نه واقعا چرا؟! و این ماجرا همچنان ادامه دارد...