Monday, February 28, 2011

خونه

فکر می کنم خونه ی هر کس شخصیتش رو به خوبی منعکس می کنه. مثلا کسی که از مبل های کلاسیک با بدنه و رویه ی براق و پرده های مجلل استفاده می کنه به نظرم نیاز به مطرح و دیده شدن داره.

 کسانی که خونه رو با خورده ریزهای تزئینی پر می کنن معمولا آدمهای تنهایی هستند که این خلا تنهایی رو با شلوغی دور و برشون پر می کنند. این آدمها اگه هم در ظاهر تنها نباشند در باطن شدیدا احساس تنهایی می کنند.

 آدمهایی که تو خونشون عکس از قدیم زیاد دارند گذشته شون رو خیلی دوست دارند و یه جورایی شاید در حسرت اون گذشته هستند برعکس کسانی که از گذشته اصلا عکس تو خونشون ندارند معلومه که از گذشتشون راضی نیستند.

بعضی ها خونشون پر از رنگه. با جسارت یک سری رنگ پرمایه رو کنار هم گذاشتند. مسلما این آدمها تو زندگی جسور و ریسک پذیر هستند. برعکس کسانی که از رنگهای خنثی و هارمونی زیاد تو تزئین خونه استفاده می کنند آدم های محتاطی هستند و تو زندگی اهل ریسک نیستند.

 کسانی که تو خونه شمع و آباژور زیاد دارند و از نورهای غیر متمرکز استفاده می کنند, آدمهای رمانتیک و حساسی هستند.

 گاهی خونه ی طرف در ظاهر کاملا مرتبه ولی کمدها و کشوهاش کاملا به هم ریخته هستند و یا روی کابینت ها تمیز و مرتبه ولی توی یخچال خیلی بی نظم و کثیفه. این آدمها معمولا آدمهای توداری هستند و ظاهر و باطنشون یه جور نیست. منظورم اینه که معمولا احساساتشون رو از دیگران پنهان می کنند.

 یه چیزهایی هم که دیگه خیلی مشخصه مثلا خونه ی بی نظم حتما صاحب بی نظمی هم داره و یا کثیفی بعضی از خونه ها نشون می ده که اون آدم علاوه بر بی نظمی خیلی هم تنبله.

 دهها مثال این طوری می تونم بزنم. در عمل هم این رابطه ی بین خونه و صاحب خونه برام اثبات شده. یعنی این جوری بگم که وقتی با یک نفر آشنا می شم هر چقدر هم که با طرف رفت و آمد کنم و بیرون برم و اون خونه ی من بیاد تا وقتی که خونه اش رو ندیدم احساس نمی کنم که خوب شناختمش. این وسط وقتی خونه ی طرف می ری نوع پذیرایی, ظرفهایی که انتخاب کرده و حتی غذاها, نوشیدنی ها و تنقلاتی که انتخاب کرده هم کمک می کنه طرف رو بشناسی. مثلا کسانی که حتی بعد از چند  برخورد چندین نوع غذا درست می کنند اصلا آدمهای راحتی نیستند و تو رابطه باهاشون باید مرزهایی رو رعایت کنی. یا کسانی که با وجود این که از ذائقه ی مهمونشون خبر دارند باز هم غذایی رو که فقط خودشون دوست دارند درست می کنند آدمهای خودخواهی هستند.

 اینا رو گفتم که بگم به نظر من روح آدمها تو خونه شون دمیده می شه. برای تغییر توی عادت های بد شخصیتی می شه از تغییر تو خونه شروع کرد. شاید برای همین رسم قشنگ خونه تکونی بین ایرانیها وجود داره.

Thursday, February 24, 2011

تضاد

زمستون دو سال پیش برای اسکی رفته بودیم پیست دیزین. برای استراحت و خوردن نهار رفتیم رستوران وسط. ساندویچها رو گرفته بودیم و یه گوشه رو برفها ولو شده بودیم. یادمه هوا آفتابی بود. برفهای سفید رو کوهها می درخشیدند. دور و برمون پر بود از آدمهای خندون با لباسهای رنگی. همین طور که ساندویچمو گاز می زدم و دور و بر رو نگاه می کردم چشمم افتاد به دو توده ی سراپا سیاه وسط اون همه رنگ و زیبایی. دو نفر از خواهران ارشاد با چادر سیاه اون وسط داشتند راه می رفتند و گاهی به یکی از آدمهای رنگی و خندون تذکر می دادند. منظره ی عجیبی بود. تضاد خیلی زیادی بود بین اون همه رنگ و خنده با سیاهی و اخم در زمینه ی برف سفید و درخشان. صحنه به شدت خنده دار و در ضمن به شدت گریه دار بود. زمانی که اونجا رو ترک می کردم فقط متاسف بودم.

Wednesday, February 23, 2011

خودمان را تحویل می گیریم

مدتیه که تمرین می کنم به خودم بیشتر از گذشته اهمیت بدم. یکی از کارهایی که در این مورد تاثیر خیلی خوبی روم گذاشته پختن غذاهاییه که فقط خودم دوست دارم و چون بقیه افراد خانواده دوست نداشتن تا حالا درست نکردم مثلا شیرین پلو, کلم پلوی شیرازی و دلمه.

خیلی حس خوبی داشتم وقتی شیرین پلوی خوش آب و رنگ دست پخت خودمو با کلی سلیقه روی میز چیدم و از شکل و طعمش لذت بردم.


Tuesday, February 22, 2011

خودخواهی

دوستی توی وبلاگش نوشته بود از بین تمام صفات بد انسانی بیشتر از همه از انفعال بدش می یاد. این نوشته باعث شد که من هم به این موضوع فکر کنم. من از بین این صفات از همه بیشتر از خودخواهی بدم می یاد. آدمهای خودخواه که همیشه راحتی و منفعت خودشون رو به همه ترجیح می دن برای من غیر قابل تحملن. خیلی جالبه که این جور آدمها خیلی زود این صفتشون رو نشون می دن. چون به دلیل داشتن این صفت اصلا حاضر نیستند کاری برخلاف میلشون انجام بشه در نتیجه خیلی سریع واکنش نشون می دن و حتی اگه شما خیلی اونا رو خوب نشناسید این یک صفت رو می تونید خیلی سریع توی رفتارشون ردیابی کنید. برای من معاشرت با این جور آدمها خیلی ناراحت کننده است.

Monday, February 21, 2011

از سنت به مدرنیته

این گفته ی اصغر فرهادی در مورد فیلم "جدایی نادر از سیمین" به نظرم خیلی جالبه و یه جورایی تمام مشکل زمانه ی ما رو مطرح می کنه. مایی که در دوره گذار از سنت به مدرنیته هستیم.


" این فیلم درباره بحران انسان امروز و اخلاقیات است.ما کارهایی را که امروز می‌کنیم، با معیارهای گذشته مقایسه می‌کنیم. آن معیارهای اخلاقی را دیگر نمی‌توان مستقیما به کار گرفت، و به همین دلیل معیاری وجود ندارد که بتوان در کارهای خود به آن رجوع کرد.انسان مدرن در زندگی مدرن درگیری‌ها و تناقضات زیادی دارد، بنابراین به نظرم آدم‌ها در پی تعریف‌های تازه‌ای از اخلاقیات‌اند."

Sunday, February 20, 2011

لپ تاپ

ایران که بودم وسایل خونه رو خیلی دوست داشتم. از بین وسایل خونه بعضی برام عزیزتر بودند! مثلا عاشق کتابخانه کوچک چوب روسی بودم. یخچال رو خیلی دوست داشتم و اون ست ظرفهای چوبی و شمعها به جونم بسته بود. چندتا از تابلوهامو هم می پرستیدم.

از ایران اومدم بیرون. برای خونه ی خالی شروع به خرید وسایل جدید کردم. این کاربسیار لذت بخش بود. تمام وسایل خونه و تزئینات باید خریده می شد. هر روز خرید می کردم و بالاخره خونه تکمیل شد. 

نسبت به وسایل جدید اون حس قبلی رو ندارم ولی من هنوزهم از این اخلاق دوست داشتن شدید اشیا دست برنداشتم . این بار تمام این عشق رو نثار لپ تاپ نازنینم کردم. تو این خونه لپ تاپم رو از همه بیشتر دوست دارم. دیروز که دو بار در اثر گرم کردن خاموش شد میزان این عشق عظیم رو درک کردم!

Saturday, February 19, 2011

ترس

زمانی که مدرسه می رفتیم همیشه جوری باهامون رفتار می کردند که انگار مجرمیم. وقتی از جلوی یک ناظم رد می شدیم قلبمون تاپ تاپ می کرد که الانه به قد شلوارو کش مقنعه گیر بده. اگه همون موقع کمی شلوار بالا می رفت و جوراب فسفری معلوم می شد حتما باید دفتر می رفتی و سروکارت به مدیر مدرسه می افتاد.

چند بار منو از صف کشیدن بیرون که چرا گونه هات سرخه؟!!! آخه خوب معلومه که گونه های یه دختر نوجوان هیجان زده باید سرخ باشه. دستمال رو روی گونه هام کشیدند و از این که رنگی نشد تعجب کردند.

الان می فهمم چرا با ما این طور رفتار می کردند. احساس ترسی که در زمان نوجوانی با آدم همراه می شه هیچ زمانی بیرون نمی ره. این احساس ترس باعث می شه نسبت به هیچی اعتراض نداشته باشی. هدف این بوده ولی این روزها بهم ثابت شده که نتونستند به این هدف برسند و از این بابت خیلی خوشحالم.