Showing posts with label خاطرات. Show all posts
Showing posts with label خاطرات. Show all posts

Tuesday, September 27, 2011

من و ناخدای پانزده ساله

 دوم دبستان بودم. در مدرسه دوستانی داشتم که از پسرهای همبازیشون توی کوچه صحبت می کردند. فرناز یکی از دوستام بود که ماجرای عاشق شدنش رو توی یه نامه پر از غلط املایی و دستوری برام نوشته بود. با این حرفها و ماجرای فرناز شبها با رویای عشق می خوابیدم.

اون وقتها شبها پدرم برای من کتاب می خوند و مادرم برای برادرم. کتاب "بیست هزار فرسنگ زیر دریای ژول ورن"، " سپید دندان جک لندن" و "موشها و آدمهای جان اشتاین بک" از این کتابهای شبونه بودند. یکی از این کتابها که خوندنش همزمان شد با ماجرای عشق فرناز، کتاب "ناخدای پانزده ساله ژول ورن" بود. بعد از تمام شدن کتاب، به تنهایی شروع کردم به خوندنش. این کتاب اولین کتاب قطوریه که خوندم. آروم آروم عاشق "دیکسنت" قهرمان پانزده ساله کتاب شدم. هر روز کتاب رو می خوندم. با رسیدن به قسمت شجاعتها و فداکاریهای "دیکسنت" قلبم به شدت می تپید. روی جلد کتاب نقاشی پسربچه ای بود با موهای زرد که سکان کشتی رو در دست داشت. روزی چند بار می بوسیدمش. 

به ناخدای پانزده ساله وفادار ماندم تا پنجم دبستان که یه ناخدای واقعی پیدا کردم. 

Sunday, September 11, 2011

واکمن من

گوشی موبایلم رو به اسپیکر توی خونه وصل می کنم. به موزیک دلخواهم با بهترین کیفیت صدا گوش می کنم و در همون حال یاد خاطره ای می افتم. 

فکر می کنم سال 63 یا 64 بود که از عمه بزرگم یک واکمن سوغاتی گرفتم. سورمه ای بود و من تا جایی که می تونستم پزشو به همسن و سالهام می دادم. مشکل بزرگ این واکمن مصرف خیلی زیاد باتری بود. اگه می خواستم مرتب ازش استفاده کنم تقریبا هر روز باید براش چهار تا باتری می خریدم که با پول توجیبی من جور در نمی یومد. باتریش که داشت تموم می شد آهنگها رو کشدار می خواند. واکمن نازنین من بعد از یه مدت  شروع کرد به جمع کردن نوارهای کاست. تخصص عجیبی پیدا کرده بودم برای تعمیر نوارهای جمع شده و پاره شده. هنوز صدای آهنگها به علاوه ی صدای هوایی که همراهش می شنیدی، توی گوشمه. اون واکمن اولین مظهر تکنولوژی بود که من ازش به شدت لذت بردم. 

عصرها که می رم پیاده روی موزیک گوش می کنم. بدون دردسر با صدای عالی و بدون ترس از تموم شدن باتری. واقعا باید ممنون تکنولوژی باشیم.



Thursday, March 3, 2011

آلوچه

توی این پستم گفته بودم که تو سن دوازده سالگی ناگهان احساس بزرگی کردم و دست از کارها و شیطنتهای بچگانه برداشتم. فکر می کنم چون به اندازه کافی بچگی نکردم بعضی وقتها کارهای عجیبی ازم سر می زنه. یکی از این کارهای عجیب اینه:

حدود هفت هشت سال پیش برای انجام کاری به شهرک غرب رفته بودم. توی میدون صنعت از تاکسی پیاده شدم. کارم توی خیابون ایران زمین بود. باید دوباره سوار تاکسی می شدم. ایستگاه تاکسی ها سر خیابون ایران زمین بود. برای اینکه مسیر پیاده روی رو کوتاه و لذت بخش کنم تصمیم گرفتم از پارک رد بشم.

 توی پارک دیدم یکی از این دست فروشهایی که خوراکی دارند بساط پهن کرده. چشمم افتاد به بسته های کوچک آلوچه. زمانی که مدرسه می رفتم دوستام مرتب از این آلوچه ها می خریدند و می خوردند. به من گفته شده بود که اینها کثیفه و نباید بخوری. من هم که حرف گوش کن. حتی یک بار هم تو اون زمان نخورده بودم. تصمیم گرفتم از این آلوچه ها بخرم و به این همه مدت حسرت آلوچه ی کثیف پایان بدم. خوب... فکر می کنید آلوچه رو بردم خونه و خوردم؟

 نه...با این که کار داشتم همون جا رو نیمکت پارک نشستم و آلوچه رو خوردم و همونطور که از دوستام یاد گرفته بودم آخرش هم کیسه رو برعکس کردم و حتی از یک ذرش هم نگذشتم! بعد هم با خیال راحت رفتم و به کارم رسیدم. نمی تونم لذتی که از خوردن اون آلوچه به من دست داد رو درست وصف کنم. اگه همین الان بمیرم می تونم بگم که آلوچه ی کثیف نخورده از دنیا نرفتم.


Thursday, February 24, 2011

تضاد

زمستون دو سال پیش برای اسکی رفته بودیم پیست دیزین. برای استراحت و خوردن نهار رفتیم رستوران وسط. ساندویچها رو گرفته بودیم و یه گوشه رو برفها ولو شده بودیم. یادمه هوا آفتابی بود. برفهای سفید رو کوهها می درخشیدند. دور و برمون پر بود از آدمهای خندون با لباسهای رنگی. همین طور که ساندویچمو گاز می زدم و دور و بر رو نگاه می کردم چشمم افتاد به دو توده ی سراپا سیاه وسط اون همه رنگ و زیبایی. دو نفر از خواهران ارشاد با چادر سیاه اون وسط داشتند راه می رفتند و گاهی به یکی از آدمهای رنگی و خندون تذکر می دادند. منظره ی عجیبی بود. تضاد خیلی زیادی بود بین اون همه رنگ و خنده با سیاهی و اخم در زمینه ی برف سفید و درخشان. صحنه به شدت خنده دار و در ضمن به شدت گریه دار بود. زمانی که اونجا رو ترک می کردم فقط متاسف بودم.

Saturday, February 19, 2011

ترس

زمانی که مدرسه می رفتیم همیشه جوری باهامون رفتار می کردند که انگار مجرمیم. وقتی از جلوی یک ناظم رد می شدیم قلبمون تاپ تاپ می کرد که الانه به قد شلوارو کش مقنعه گیر بده. اگه همون موقع کمی شلوار بالا می رفت و جوراب فسفری معلوم می شد حتما باید دفتر می رفتی و سروکارت به مدیر مدرسه می افتاد.

چند بار منو از صف کشیدن بیرون که چرا گونه هات سرخه؟!!! آخه خوب معلومه که گونه های یه دختر نوجوان هیجان زده باید سرخ باشه. دستمال رو روی گونه هام کشیدند و از این که رنگی نشد تعجب کردند.

الان می فهمم چرا با ما این طور رفتار می کردند. احساس ترسی که در زمان نوجوانی با آدم همراه می شه هیچ زمانی بیرون نمی ره. این احساس ترس باعث می شه نسبت به هیچی اعتراض نداشته باشی. هدف این بوده ولی این روزها بهم ثابت شده که نتونستند به این هدف برسند و از این بابت خیلی خوشحالم.

Wednesday, February 9, 2011

بعد از تو

هیچ می دونستی از روزی که دوستی با تو رو ترک کردم دیگه نتونستم هیچ دوست نزدیکی پیدا کنم؟ یادت هست چه سالی بود؟ سال 76؟ آره زمستون 76 بود. ده سال بود که با هم دوست بودیم. از سال اول دبیرستان. گاهی فکر می کردم بدون تو نمی تونم زندگی کنم. بعد از اون شب وحشتناک که خانوادت منو اونطور تحقیر کردند, منی که کاملا بی تقصیر بودم و تو خودت اینو خوب می دونستی, منی که تنها جرمم دوستی با تو بود, دوران دوست های صمیمی, توی زندگی من تموم شد. تو همین طور ایستادی و فقط گریه کردی. حتی یک کلمه هم بهشون نگفتی و اون شب چیزی در درون من شکست. دیگه نتونستم باهات صمیمی باشم. بعدش تو سعی کردی دوباره مثل قبل باشیم. اولش که اصلا به روی خودت نیاوردی. بعدش گفتی چرا تو این جوری شدی ومن برات گفتم که تو اونشب هیچی نگفتی و تو گفتی که می دونی که من در مقابل پدر و مادرم لالم! و من متاسفانه" این جوری" که تو می گفتی موندم. تا همین الان هم یه جوریم. با آدمها دوست می شم. طرف فکر می کنه خیلی به من نزدیک شده و بهترین دوست منه ولی زهی خیال باطل. این دوستی کاملا یک طرفه باقی می مونه.برای من ازیک مرحله ی به خصوص بیشتر پیشرفت نمی کنه. توی سطح باقی می مونه. گاهی تو عالم مستی سعی کردم به کسی نزدیک بشم. شاید کمی هم پیش رفتم ولی روز بعد چنان پشیمون شدم که با سرعت بسیار زیاد برگشتم. و این طوری شد که الان تو صفحه ی فیس بوکم صد و چهل تا دوست دارم که تو هم جزوشون هستی ولی در عمل حتی یک دوست واقعی هم ندارم.

هیچ می دونستی بعد از تو دیگه هیچ دوستی ندارم.

Monday, February 7, 2011

عروسک بازی

تابستونی بود که اول راهنمایی رو تموم کرده بودم. نمی دونم چرا به طور ناگهانی احساس بزرگی می کردم. تا کمی قبل به راحتی با اسباب بازیهام بازی می کردم. عروسک بازی بخشی از برنامه ی روزانه ام بود. هنوز خیلی دلم می خواست با عروسک ها بازی کنم ولی خوب خیلی خجالت می کشیدم. برای بازی یواشکی اسباب بازی برمی داشتم و یه گوشه ای قائم می شدم. اما اون بازی اون طور که باید حال نمی داد. 

یکی از روزهای تابستون قرار بود به باغ یکی از بستگان که خارج شهر بود بریم. یکی از عروسک های مورد علاقه ام رو یواشکی توی کیفم گذاشتم. توی اون کیف, حوله و مایوهم برای شنا گذاشته بودم. توی باغ رفتیم  استخر و شنا کردیم. یه حسی همش بهم می گفت برم سراغ عروسک و بیارمش آب بازی. بالاخره نتونستم به این حس غلبه کنم. رفتم و آوردمش و جلوی چشمای بقیه مشغول بازی باهاش شدم. انگیزه ی بازی این قدر در من زیاد بود که با وجود اون همه خجالت نتونستم مقاومت کنم. هیچ کی هیچ چیزی بهم نگفت و حتی الان که فکر می کنم هیچ جوری هم نگاه نکرد ولی من اون روز این قدر از خودم خجالت کشیدم که بعد از اون هرگز با هیچ عروسکی بازی نکردم. 

الان که به عکس های اون سنم نگاه می کنم می بینم که واقعا یک دختر بچه بودم که لازم بوده عروسک بازی کنم. نمی دونم این حس بزرگی چه جوری سراغ من اومد. به خاطر این حس خیلی از شیطنت های عادی یه بچه رو تجربه نکردم. این قدر توهم بزرگ شدن داشتم که رفتار سنین نوجوانی من شبیه یک زن عاقل و بالغ بود و صد البته که همه از من تعریف می کردند. دختری که اصلا شیطونی نمی کنه و درسش هم عالیه.

کاش می فهمیدم در یک تابستان معمولی ناگهان چه اتفاقی برای کودکی من افتاد؟!

Friday, February 4, 2011

دفتر خاطرات قدیمی

حدود یک سال پیش از شر دفتر خاطرات قدیمی خلاص شدم. می گم خلاص شدم برای اینکه هم باید قائمش می کردم و هم این که وقتی می خوندمش یاد خاطرات بدی از یه قسمت بد زندگیم می افتادم. مرور این خاطرات برام مثل سم می موند. باعث می شد تا چند روز به هم بریزم.

قبل از اسباب کشی مشغول بیرون ریختن آشغالها بودم. از لباسها شروع کرده بودم. با این که این عادت رو دارم که هر چند ماه یک بار از لباسهام کم می کنم ولی این دفعه فرق می کرد. قرار بود یه مدت از کشور خارج بشوم و خونه ی جدید هم خیلی کوچکتر از اون خونه بود. تا می تونستم از لباسها کم کردم. به کشوها رسیدم. یه عالمه خاطره توی تک تک اشیائی که از کشو بیرون می اومد پنهان شده بود. یه کارتون کوچیک گذاشتم کنارم. فقط اون بخشی از یادگاری ها رو توی اون کارتون گذاشتم که با دیدنشون حال خوبی پیدا می کردم. بقیه از جمله همون دفتر خاطرات همه رفتند توی سطل زباله. خیلی راحت از شر خاطرات بد خلاص شدم. احساس کردم که سبک شده ام. انگار همه اون خاطرات توی یه چمدون بودند و من همش اون چمدونو با خودم این ور و اون ور می بردم. شونه هام درد گرفته بودند. آخیش الان هم بعد از گذشت یک سال از به خاطر آوردنش شاد می شم.

حالا توی اون خونه ی کوچیک فقط یه کارتون هست پر از خاطرات خوب.  با این کار همه ی افکار ناراحت کننده از ذهنم پرکشیدند. هر وقت برگردم با اشتیاق می رم سراغ خاطرات خوبم...