Showing posts with label روزانه. Show all posts
Showing posts with label روزانه. Show all posts

Thursday, January 19, 2012

رنگ رنگ باز هم رنگ

امروز بعد از سالها دست به رنگ زدم. چند سال بود که هر چی می کشیدم سیاه و سفید بود. عجب لذتی داشت.

قلمو رو به رنگ آکریلیک آغشته می کنی. رنگی که خودت از ترکیب چند رنگ ساختی. به نرمی روی کاغذ می کشی. هر چی قلمو پایین تر میره از شدت رنگ کم می شه. نقاشی درسمت دیگه کاغذ با یک رنگ دیگه شروع می شه و از همه بهتر اون جاییه که دو رنگ توی هم می رن و رنگ جدیدی ایجاد می کنن. رنگها نرم و سبک با هم ترکیب می شن. 

روحم زنده شد. از نتیجه کارم راضیم. هر چه زودتر باید چند تا بوم بخرم. نقاشی روی بوم یه چیز دیگه ست.




Wednesday, November 30, 2011

...

خسته ام. خسته از سرماخوردگی و بدن درد. خسته از این شهر و آدمهاش. خسته از مسئولیت. خسته از این که حتی برای یک کار کوچک  توی این شهر باید یه عالم انرژی بذارم. خسته از انجام کارهای اداری که یک خارجی باید انجام بده و مرتب لعنت می کنم شرایطی رو که ما رو مجبور کرد وطن خودمونو بذاریم و بیایم. برای آینده ی فرزندمون؟ برای امنیت؟

کشور به اون زیبایی با مردم دلنشین چقدر می تونست عالی باشه. آخه چرا باید این بلاها سر کشور ما بیاد. چرا؟ چرا؟ چرا؟ هر ساعت یک خبر عجیب. هر روز یه واقعه ی منحصر به فرد. توی دنیا هیچ آبرویی نداریم. ما نمایندگان مملکتمون هستیم که توی کل دنیا پخش شدیم و فکر می کنن وظیفه داریم در مورد کارها و رفتار سران مملکتمون توضیح بدیم!

و متاسفانه نه راه پس داریم نه راه پیش.


Sunday, November 20, 2011

غروبهای من در خانه ی نو

خونه ی جدید بزرگ و دلبازه. بالکن های بزرگ و زیبا داره. از سه جهت می تونی شهرو ببینی. از این بالا می شه کلی ساختمون رنگی دید. کلی درخت که خیلیهاشون پر از گلهای قرمزند. از این بالا زشتیهای شهر پیدا نیست. وقتی پنجره اتاق خواب و نهارخوری رو باز می کنم نسیم خنک توی تمام خونه می پیچه.

هر روز یکی دو ساعت مونده به غروب، بساط چای و قهوه رو به پا می کنم. گاهی با یک کتاب و گاهی با مداد و کاغذ می شینم توی بالکن. کتاب می خونم یا طرح می زنم. ابرهای رنگی از غروب رو تماشا می کنم. یکی از دریاچه های شهر از اینجا پیداست.  باد همیشگی این شهر توی موهام می پیچه. گاهی هم با یک گیلاس شراب قرمز از خودم پذیرایی می کنم. باور کنید یکی از بزرگترین لذتهای زندگی اینه که با چشم بسته، کله گرم از شراب رو به دست باد بسپاری. انگار تمام افکار بد پر می کشن و می رن.

هر چند بعدا بیشتر نقاشیها راهی سطل زباله می شن ولی لذتی که از این ساعات می برم انکارناپذیره.


Tuesday, September 20, 2011

خواب

مادربزرگم دیشب هم به خوابم آمد. این بار مثل همیشه مهربان. صدایم زد. در آغوشم گرفت و یکدیگر را غرق بوسه کردیم. بوسیدمش و اشک ریختم تا وقتی که از خواب بلند شدم. حالم بهتر است.

Saturday, September 17, 2011

خرید درمانی

احتیاج به خرید درمانی دارم. فکر می کنم خیلی از خانمها با خرید کردن حالشون خوب می شه. رو من که تاثیر خیلی خوبی داره و روحیه م رو کلی عوض می کنه. دلم می خواد چند دست لباس جدید رنگی بخرم. دو جفت کفش نو و رنگی خریدم که در حال حاضر برای هر کدومشون فقط یک دست لباس دارم. فکر می کنم برای این کفشهای خوشگل کافی نیست.

 سه ماه بعد قراره یه سفر به یه جای ساحلی داشته باشیم. از حالا به فکر لباسهایی هستم که می خوام اونجا بپوشم. باید یه کلاه بزرگ حصیری هم بخرم. یه تاپ قرمز با یه دامن گشاد با گلهای رنگی ریز که حتما گل قرمز هم داشته باشه با کفشهای قرمز و کیف و کلاه حصیری. کنار دریا باشی در حالی که باد و آفتاب رو روی پوستت احساس می کنی. وای چقدر مزه می ده. البته همه اینا وقتی خوبه که دست کسی که دوسش داری توی دستت باشه.

روز دوشنبه حتما می رم خرید.


Saturday, September 10, 2011

Make up

عکس دوستان را در فیس بوک نگاه می کردم. توجهم به نکته ای جلب شد. دوستانی که در خارج از ایران زندگی می کنند خیلی کمتر از دوستان ساکن ایران آرایش می کنند. گروهی از اونها که اصلا هیچ دستی به صورتشون نبرده اند. صبح صورتشونو شستند و بعد هم که جلوی دوربین لبخند زدند.


تازه که از ایران خارج شده بودم، از دیدن صورتهای ساده و بدون آرایش تعجب می کردم. جوری بود که با این که هیچ وقت آرایش زیاد ندارم، از همون مقدار آرایش کم هم خجالت می کشیدم. یواش یواش آرایشم کمتر و کمتر شد. بعد از گذشت کمتر از دو سال، آرایش می کنم ولی کاملا محو و مات. 


راستش نمی دونم این موضوع خوب هستش یا بد. اگر از این منظر نگاه کنیم که به دلیل اعتماد به نفس و قبول خودشون به همون شکل که هستند، آرایش نمی کنند خوب خیلی هم خوبه ولی روی دیگه ماجرا همون توجه به آراستگی هستش که اینجا خیلی کمه. خانمها توی ایران واقعا آراسته هستند. به نظر من اگر این توجه به صورت افراطی نباشه می تونه خیلی هم خوب باشه.


به هر حال برای من از همه جالب تر این موضوع بود که حتی ما ایرانیهای اهل آرایش هم، در هر گوشه ی دنیا تحت تاثیر این سادگی قرار می گیریم. شاید هم می بینیم که می شه خیلی راحتتر زندگی کرد.


Friday, April 22, 2011

خواب

دیشب خواب مادربزرگم رو دیدم. با یک کت و دامن خوش دوخت مشکی ایستاده بود و منو نگاه می کرد. کمی نگاهش کردم و متوجه کفشهاش شدم. یک کفش مد روز مشکی پاشنه بلند که جلوش آرم D&G داشت. از دیدن کفشهاش خیلی تعجب کرده بودم.

مادربزرگم همیشه رو لبهاش یه لبخند زیبا داشت. حتی چشمهاش هم می خندیدند. هر غریبه ای با یک بار دیدن شیفته اش می شد. توی خواب از اون لبخند خبری نبود. خیلی جدی و حتی یه کمی عصبانی بود.

دیروز و پریروز تو ذهنم داشتم مرده ها رو شماتت می کردم. این که بعضی بی موقع رفتند. بعضی وظایفشون رو انجام نداده رفتند و بعضی هم کم لطفی کردند. حالم جوری بود که از دست هر کدومشون یه جور عصبانی بودم. 

نتیجه، خواب دیشب بود و نارضایتی مادربزرگ مهربون و خنده روی من که کم از فرشته ها نداشت. فکر کنم به خاطر مادربزرگم هم که شده باید همشون رو ببخشم.


مادران سریالهای آمریکایی

به تازگی دو سریال Prisson Break  و Desperate Housewives رو دیدم. نکته ی عجیبی که تو این دو تا سریال توجهم رو جلب کرد این بود که مادرهای شخصیت های اصلی این دو سریال چیزی از دیو دوسر کم ندارند! این نکته در مورد سریال Grey's Anatomy هم تقریبا صدق می کنه. نمی دونم هدف سازندگان این سریالها از نشون دادن این چهره های زشت از مادران چی می تونه باشه. این مادرها کاملا خودخواه و عیاش هستند و به تنها چیزی که فکر نمی کنند زندگی بچه هاشونه. تقریبا هیچ کدوم با پدر شخصیت اصلی زندگی نمی کنند. چند تا از اونا حتی قاتل هستند! بعد جالب اینجاست که اغلب بچه ها شخصیت  بدی ندارند و اصلا قابل مقایسه با مادرشون نیستند! آیا منظور اینه که نسل جدید آمریکایی با وجود داشتن والدین وحشتناک راه خودشون رو پیدا کردند و انسانهای خوبی شده اند!؟ مگه همچی چیزی ممکنه؟ این که تمام تئوری های روانشناسی رو نفی می کنه. من که نفهمیدم جریان چیه!!!


Tuesday, April 19, 2011

دسته گل

گاهی از دست فیس بوک خیلی عصبانی می شم. یه سوالی رو که اصلا نمی خواستم جواب بدم در اثر یک اشتباه جواب دادم و دیدم که هیچ راهی برای پاک کردن یا اصلاح کردنش نیست. حالا با این جوابی که دادم کلی از مغزها رو به کار انداختم که بتونن پیش خودشون داستان و قصه بسازن. فیس بوک هر روز یه نوآوری داره و این خیلی خوبه ولی کاش قبل از عرضه ی این نوآوری ها کمی بیشتر روشون کار می کردند و تمام جوانب رو می سنجیدند که آدمهایی مثل من رو دچار دردسر نکنند. وسط این همه فکر و خیال این یکی هم به لطف فیس بوک اضافه شد.

 پینوشت: الان رفتم دیدم می شه اشتباه رو پاک کرد. ببخشید فیس بوک جان. هر چند الان که فهمیدم دیگه کار از کار گذشته.






Saturday, March 12, 2011

زلزله

از فکر این که اگه زلزله ی ژاپن تو ایران می یومد چی می شد پشتم می لرزه...



Sunday, March 6, 2011

همی برند به عالم چو نافه ختنی؟*

زندگی در خارج از ایران هر بدیی که داشته باشه از این نظر عالیه که هر ماه مجله های دوست داشتنی VOGUE و ELLE رو می تونی ورق بزنی و سعی کنی غم نداشتن مجله ی نافه رو کمی تسکین بدی.

حالا که نمی شه اون مقالات عالی رو خوند حداقل می شه اطلاعاتت تو دنیای مد کاملا به روز باشه!


*سعدی


Wednesday, February 23, 2011

خودمان را تحویل می گیریم

مدتیه که تمرین می کنم به خودم بیشتر از گذشته اهمیت بدم. یکی از کارهایی که در این مورد تاثیر خیلی خوبی روم گذاشته پختن غذاهاییه که فقط خودم دوست دارم و چون بقیه افراد خانواده دوست نداشتن تا حالا درست نکردم مثلا شیرین پلو, کلم پلوی شیرازی و دلمه.

خیلی حس خوبی داشتم وقتی شیرین پلوی خوش آب و رنگ دست پخت خودمو با کلی سلیقه روی میز چیدم و از شکل و طعمش لذت بردم.


Tuesday, February 22, 2011

خودخواهی

دوستی توی وبلاگش نوشته بود از بین تمام صفات بد انسانی بیشتر از همه از انفعال بدش می یاد. این نوشته باعث شد که من هم به این موضوع فکر کنم. من از بین این صفات از همه بیشتر از خودخواهی بدم می یاد. آدمهای خودخواه که همیشه راحتی و منفعت خودشون رو به همه ترجیح می دن برای من غیر قابل تحملن. خیلی جالبه که این جور آدمها خیلی زود این صفتشون رو نشون می دن. چون به دلیل داشتن این صفت اصلا حاضر نیستند کاری برخلاف میلشون انجام بشه در نتیجه خیلی سریع واکنش نشون می دن و حتی اگه شما خیلی اونا رو خوب نشناسید این یک صفت رو می تونید خیلی سریع توی رفتارشون ردیابی کنید. برای من معاشرت با این جور آدمها خیلی ناراحت کننده است.

Monday, February 21, 2011

از سنت به مدرنیته

این گفته ی اصغر فرهادی در مورد فیلم "جدایی نادر از سیمین" به نظرم خیلی جالبه و یه جورایی تمام مشکل زمانه ی ما رو مطرح می کنه. مایی که در دوره گذار از سنت به مدرنیته هستیم.


" این فیلم درباره بحران انسان امروز و اخلاقیات است.ما کارهایی را که امروز می‌کنیم، با معیارهای گذشته مقایسه می‌کنیم. آن معیارهای اخلاقی را دیگر نمی‌توان مستقیما به کار گرفت، و به همین دلیل معیاری وجود ندارد که بتوان در کارهای خود به آن رجوع کرد.انسان مدرن در زندگی مدرن درگیری‌ها و تناقضات زیادی دارد، بنابراین به نظرم آدم‌ها در پی تعریف‌های تازه‌ای از اخلاقیات‌اند."

Sunday, February 20, 2011

لپ تاپ

ایران که بودم وسایل خونه رو خیلی دوست داشتم. از بین وسایل خونه بعضی برام عزیزتر بودند! مثلا عاشق کتابخانه کوچک چوب روسی بودم. یخچال رو خیلی دوست داشتم و اون ست ظرفهای چوبی و شمعها به جونم بسته بود. چندتا از تابلوهامو هم می پرستیدم.

از ایران اومدم بیرون. برای خونه ی خالی شروع به خرید وسایل جدید کردم. این کاربسیار لذت بخش بود. تمام وسایل خونه و تزئینات باید خریده می شد. هر روز خرید می کردم و بالاخره خونه تکمیل شد. 

نسبت به وسایل جدید اون حس قبلی رو ندارم ولی من هنوزهم از این اخلاق دوست داشتن شدید اشیا دست برنداشتم . این بار تمام این عشق رو نثار لپ تاپ نازنینم کردم. تو این خونه لپ تاپم رو از همه بیشتر دوست دارم. دیروز که دو بار در اثر گرم کردن خاموش شد میزان این عشق عظیم رو درک کردم!

Friday, February 18, 2011

امید؟

این روزها با غمی بزرگ توی دلم سپری می شوند. خبرهای بد و ناامیدی همه جا موج می زنه. یعنی ممکنه روزنه ی امیدی توی دلهامون باز بشه؟

Monday, February 14, 2011

تا آزادی

روزهایی مثل امروز بیشتر از بقیه ی روزها دلم می خواد ایران باشم. اینجا همش نگرانم. انگار از اصلم جدا افتادم. دلم می خواد من هم تو اون هوا نفس بکشم. روزهایی مثل امروز بیشتر از هر روزی احساس غربت می کنم تو این جایی که هیچی از مردم من نمی دونن. کاش الان من هم اون هوا رو نفس می کشیدم. کاش من هم الان با شما بودم تا آزادی.

Tuesday, February 8, 2011

تکرار

ساعت هشت از خواب بلند می شم. کتری رو آب می کنم. تا آب جوش بیاد می ذارم دو تکه نون برشته بشه. چای دم می کنم. کره بادوم زمینی و عسل رو به نون می مالم. حالا جلوی لپ تاپ مشغول خوردن صبحانه هستم. نیم ساعت بعد تخت خواب رو مرتب کردم و گوشت  رو از فریزر بیرون آوردم. حالا جارو می کشم و گردگیری می کنم (این شهر به قدری خاک داره که هر روز مجبورم خونه رو تمیز کنم). ماشین لباسشوئی رو روشن می کنم. حالا نوبت دوش گرفتنه. بعدش استفاده از کرم های روزمره و یک آرایش ملایم. لباس ها رو تو بالکن پهن می کنم وکمی بیشتر تو بالکن می مونم. نگاهی به شهر همیشه سبز می اندازم و از باد ملایم همیشگی لذت می برم. ساعت یازده با یک لیوان قهوه ی تلخ باز هم جلوی لپ تاپ هستم درحالی که از تمیزی خونه و خودم احساس خیلی خوبی دارم. ساعت دوازده درحال درست کردن نهار دارم به کارهای ادامه ی روزم فکر می کنم. رفتن به بانک, اتو کردن لباسها, خواندن زبان انگلیس, مطالعه کتاب, پیاده روی و صحبت تلفنی با همسرم . سالاد درست می کنم و منتظر حاضر شدن نهار می مونم.

این برنامه با تغییرات کوچیک, برنامه ی هر روزه ی شش ماه گذشته ی منه. مثلا یه روز به جای بانک باید برم خرید یا گاهی برای نهار مهمون دارم یا اگه حوصله ی زبان خواندن نداشته باشم یه فیلم رو با زیرنویس انگلیسی می بینم.

اگه حال روحی یا جسمیم خوب نباشه این برنامه مختل می شه. اختلال تو این برنامه هیچ نشونه ی خوبی نیست. انگار از زندگی دور می شم. احساس بی نظمی می کنم و کلا هیچ احساس خوبی ندارم.گاهی از این همه تکرار خسته می شم ولی خوب این هم قسمتی از زندگی منه که فعلا نمی تونم تغییرش بدم. با خودم فکر می کنم از همینی که هست باید لذت ببرم.



*عکس از اینترنت