Thursday, March 10, 2011

توقع بیجا

می دونید از دنیای تکنولوژی چه توقعی دارم؟

 توقع دارم من رو از دست این همه سیم نجات بدن. آرزومه که یه روزی تمام وسایل برقی بدون سیم کار کنن. منظورم این وسایل وایرلسی که الان داریم نیستا. کاملا بدون سیم منظورمه. نه برای شارژ شدن و نه برای هیچ چیز دیگه ای.

 یعنی می شه!؟



Tuesday, March 8, 2011

به بهانه ی روز جهانی زن

روز زن رو دوست دارم برای این که در این روز بر مشکلات زنان تاکید می شه. کلی آدم خوب درباره ی این مشکلات می نویسند و به نوعی راهکار ارائه می دن. هر کس به نوعی بر این موضوع تاکید می کنه. کسانی هم هستند که متن های با احساس و ادبی برای این روز می نویسن. همه و همه ی این نوشته ها رو دوست دارم چون هر نوشته ای رو که می خونیم برای لحظه ای به فکر فرو می ریم و از زاویه ی دید نویسنده به اون احساس و یا مشکل نگاه می کنیم.

 این همه فکر از بین نمی ره و در آخر به یک نتیجه ی خوب می رسه. مگه می شه این همه انسان از یک مشکل صحبت کنند و این مشکل حل نشه؟ بالاخره باید به یک جایی برسیم. نه به این زودی ولی خواهیم رسید.


Sunday, March 6, 2011

همی برند به عالم چو نافه ختنی؟*

زندگی در خارج از ایران هر بدیی که داشته باشه از این نظر عالیه که هر ماه مجله های دوست داشتنی VOGUE و ELLE رو می تونی ورق بزنی و سعی کنی غم نداشتن مجله ی نافه رو کمی تسکین بدی.

حالا که نمی شه اون مقالات عالی رو خوند حداقل می شه اطلاعاتت تو دنیای مد کاملا به روز باشه!


*سعدی


Friday, March 4, 2011

تعطیلی

هنوز هم برای روز تعطیل جمعه رو به رسمیت می شناسم نه یکشنبه رو!!!



Thursday, March 3, 2011

آلوچه

توی این پستم گفته بودم که تو سن دوازده سالگی ناگهان احساس بزرگی کردم و دست از کارها و شیطنتهای بچگانه برداشتم. فکر می کنم چون به اندازه کافی بچگی نکردم بعضی وقتها کارهای عجیبی ازم سر می زنه. یکی از این کارهای عجیب اینه:

حدود هفت هشت سال پیش برای انجام کاری به شهرک غرب رفته بودم. توی میدون صنعت از تاکسی پیاده شدم. کارم توی خیابون ایران زمین بود. باید دوباره سوار تاکسی می شدم. ایستگاه تاکسی ها سر خیابون ایران زمین بود. برای اینکه مسیر پیاده روی رو کوتاه و لذت بخش کنم تصمیم گرفتم از پارک رد بشم.

 توی پارک دیدم یکی از این دست فروشهایی که خوراکی دارند بساط پهن کرده. چشمم افتاد به بسته های کوچک آلوچه. زمانی که مدرسه می رفتم دوستام مرتب از این آلوچه ها می خریدند و می خوردند. به من گفته شده بود که اینها کثیفه و نباید بخوری. من هم که حرف گوش کن. حتی یک بار هم تو اون زمان نخورده بودم. تصمیم گرفتم از این آلوچه ها بخرم و به این همه مدت حسرت آلوچه ی کثیف پایان بدم. خوب... فکر می کنید آلوچه رو بردم خونه و خوردم؟

 نه...با این که کار داشتم همون جا رو نیمکت پارک نشستم و آلوچه رو خوردم و همونطور که از دوستام یاد گرفته بودم آخرش هم کیسه رو برعکس کردم و حتی از یک ذرش هم نگذشتم! بعد هم با خیال راحت رفتم و به کارم رسیدم. نمی تونم لذتی که از خوردن اون آلوچه به من دست داد رو درست وصف کنم. اگه همین الان بمیرم می تونم بگم که آلوچه ی کثیف نخورده از دنیا نرفتم.


Wednesday, March 2, 2011

قضاوت

از همه جا می شنویم و تو فیلمها می بینیم نباید آدمها رو "قضاوت" کرد و موفق ترین آدمها، آدمهایی هستند که تو زندگیشون قضاوت نمی کنند. در ظاهر کار ساده ای یه نظر می یاد. کافیه که به کار کسی کاری نداشته باشی ولی در عمل می بینی که به این سادگی هم نیست. اگه ماجرایی که پیش اومده یه قسمت از باورهات رو قلقلک بده اونوقت چی؟ مثلا من به نظرم وحشتناک ترین کار خیانته تو زندگی زناشویی و به هیچ عنوان برام قابل قبول نیست. اونوقت می بینم که یکی از اطرافیانم درگیر این ماجرا شده. حالا من سعی می کنم حتی تو ذهنم هم طرف رو قضاوت نکنم! این کار خیلی سخته چون من به طور مستقیم با عقاید خودم طرفم. ذهنم دائم سعی می کنه این ماجرا رو با باورهام منطبق و نتیجه گیری کنه و من هم دائم سعی می کنم جلوی مغزم رو بگیرم. واقعا کار سختیه! با این که برای این موضوع دارم تمرین می کنم ولی خیلی وقتها موفق نمی شم. متاسفانه ذهنم گاهی خیلی سخت می چسبه به باورها. 

Tuesday, March 1, 2011

دعا

دعا می کنم برای اونایی که امروز می رن "خرید" همگی سالم و سلامت برگردن خونه هاشون.