Wednesday, November 30, 2011

...

خسته ام. خسته از سرماخوردگی و بدن درد. خسته از این شهر و آدمهاش. خسته از مسئولیت. خسته از این که حتی برای یک کار کوچک  توی این شهر باید یه عالم انرژی بذارم. خسته از انجام کارهای اداری که یک خارجی باید انجام بده و مرتب لعنت می کنم شرایطی رو که ما رو مجبور کرد وطن خودمونو بذاریم و بیایم. برای آینده ی فرزندمون؟ برای امنیت؟

کشور به اون زیبایی با مردم دلنشین چقدر می تونست عالی باشه. آخه چرا باید این بلاها سر کشور ما بیاد. چرا؟ چرا؟ چرا؟ هر ساعت یک خبر عجیب. هر روز یه واقعه ی منحصر به فرد. توی دنیا هیچ آبرویی نداریم. ما نمایندگان مملکتمون هستیم که توی کل دنیا پخش شدیم و فکر می کنن وظیفه داریم در مورد کارها و رفتار سران مملکتمون توضیح بدیم!

و متاسفانه نه راه پس داریم نه راه پیش.


Monday, November 21, 2011

آینه

قرار بود یک آینه برای خونه بخرم. توی فروشگاه ها دنبال آینه ی مناسب می گشتم که چشمم افتاد به آینه ای که همیشه دلم می خواست داشته باشم ولی هیچ وقت توی فروشگاه ها ندیده بودم. از اونایی که هر دو طرفشون آینه ست. یک طرف اندازه ی واقعی نشون می ده و وقتی صفحه رو می چرخونی طرف دیگه اندازه ی دوبرابر. با این که خیلی بزرگ نبود اما حسابی گرون بود. دلو به دریا زدم و خریدمش.

وقتی توش صورتمو نگاه می کنم هیچ چیزی از چشمم دور نمی مونه. برای ابرو برداشتن محشره. ولی حیف که با داشتن این آینه نمی تونم خودمو گول بزنم. آخه توی این آینه چروک های ریز زیر چشمم هم دو برابر می شه و دیگه نمی تونم ندیدشون بگیرم. 

کاش یه همچی آینه ای برای دیدن روح وجود داشت. اونوقت می شد تمام خراشهای روح رو با دو برابر اندازه دید. اونوقت دیگه نمی تونستیم خودمونو گول بزنیم. مجبور می شدیم به فکر تیمار روح باشیم. برای این خراشها مرهم پیدا کنیم. 

تا حالا فقط از کرم شب زیرچشم استفاده می کردم حالا باید کرم روزش رو هم تهیه کنم. 




Sunday, November 20, 2011

غروبهای من در خانه ی نو

خونه ی جدید بزرگ و دلبازه. بالکن های بزرگ و زیبا داره. از سه جهت می تونی شهرو ببینی. از این بالا می شه کلی ساختمون رنگی دید. کلی درخت که خیلیهاشون پر از گلهای قرمزند. از این بالا زشتیهای شهر پیدا نیست. وقتی پنجره اتاق خواب و نهارخوری رو باز می کنم نسیم خنک توی تمام خونه می پیچه.

هر روز یکی دو ساعت مونده به غروب، بساط چای و قهوه رو به پا می کنم. گاهی با یک کتاب و گاهی با مداد و کاغذ می شینم توی بالکن. کتاب می خونم یا طرح می زنم. ابرهای رنگی از غروب رو تماشا می کنم. یکی از دریاچه های شهر از اینجا پیداست.  باد همیشگی این شهر توی موهام می پیچه. گاهی هم با یک گیلاس شراب قرمز از خودم پذیرایی می کنم. باور کنید یکی از بزرگترین لذتهای زندگی اینه که با چشم بسته، کله گرم از شراب رو به دست باد بسپاری. انگار تمام افکار بد پر می کشن و می رن.

هر چند بعدا بیشتر نقاشیها راهی سطل زباله می شن ولی لذتی که از این ساعات می برم انکارناپذیره.


Saturday, November 19, 2011

نگرانی

زندگی با من اصلا مهربون نبوده. از نه سالگی با مفهوم مرگ آشنا شدم. این نامهربونی تا حالا ادامه داشته و متاسفانه اینقدر از دست دادم که دلم مرتب برای داشته هام می لرزه. نزدیکه  تو گروه آدمهای همیشه نگران قرار بگیرم. به نظر من نگرانی جزو بدترین حسهاییه که یه آدم می تونه تجربه کنه. این روزها مرتب رو ذهنم کار می کنم. مرتب به خودم هشدار می دم. نمی خوام تو این ترس بمونم. هر جور شده باید به خودم کمک کنم. نباید غرق بشم. دیگه تحمل ندارم. 


Saturday, October 1, 2011

دو روی سکه

درون من زنی سنتی پنهان است که گاهی ازمیان پوسته ی زن مدرن به من دهن کجی می کند.
گاهی این زن سنتی را دوست دارم و گاهی از او متنفرم.
گاهی از مبارزه ی این دو با هم خسته می شوم.
گاهی هم به زن مدرن اجازه می دهم پشت سر زن سنتی قائم شود.
در نهایت نمی دانم باید با این زن سنتی کنار بیایم یا او را از حریم جانم به بیرون پرتاب کنم.



Tuesday, September 27, 2011

من و ناخدای پانزده ساله

 دوم دبستان بودم. در مدرسه دوستانی داشتم که از پسرهای همبازیشون توی کوچه صحبت می کردند. فرناز یکی از دوستام بود که ماجرای عاشق شدنش رو توی یه نامه پر از غلط املایی و دستوری برام نوشته بود. با این حرفها و ماجرای فرناز شبها با رویای عشق می خوابیدم.

اون وقتها شبها پدرم برای من کتاب می خوند و مادرم برای برادرم. کتاب "بیست هزار فرسنگ زیر دریای ژول ورن"، " سپید دندان جک لندن" و "موشها و آدمهای جان اشتاین بک" از این کتابهای شبونه بودند. یکی از این کتابها که خوندنش همزمان شد با ماجرای عشق فرناز، کتاب "ناخدای پانزده ساله ژول ورن" بود. بعد از تمام شدن کتاب، به تنهایی شروع کردم به خوندنش. این کتاب اولین کتاب قطوریه که خوندم. آروم آروم عاشق "دیکسنت" قهرمان پانزده ساله کتاب شدم. هر روز کتاب رو می خوندم. با رسیدن به قسمت شجاعتها و فداکاریهای "دیکسنت" قلبم به شدت می تپید. روی جلد کتاب نقاشی پسربچه ای بود با موهای زرد که سکان کشتی رو در دست داشت. روزی چند بار می بوسیدمش. 

به ناخدای پانزده ساله وفادار ماندم تا پنجم دبستان که یه ناخدای واقعی پیدا کردم. 

Monday, September 26, 2011

دیدی گفتم

"دیدی گفتم" می تونه برای من بدترین جمله ای باشه که می شنوم و یا می گم چون در بیشتر مواقع بعد ازدرست دراومدن پیش بینی های منفی به کار می ره. گاهی شنیدن این جمله بدجوری درد داره. بعضی ها به شدت دوست دارن این جمله رو بگن. اصلا براشون یه جور پیروزی به حساب می یاد اما من گفتنش رو هم دوست ندارم. طعم پیروزی بعدش انگار گسه نه شیرین.